تبليغاتX
پری نامه
قصه های اقیانوس

می‌میرم.
برای تو می‌میرم.
می‌میرم برای تو.

می‌میرم در خیایان آزادی،
در خیابان ولی‌عصر،
در خیابان کریم‌خان،
با همین سکوت می‌میرم،
بین همین صدها هزار،
بین همین‌ها که
هزار هزار عاشق تو می‌شوند.

پشت این ماسک‌ها تو هستی،
از عینک قدیمی‌ات می‌شناسمت،
از همان عینک شکسته،
و از راه رفتن‌ات،
انگار که با سکوت می‌رقصی،
و از دست‌بندی که بسته‌ای،
و این کاغذ که بالا گرفته‌ای،
از آن شعر ساده با خط خودت،
با همان خطی که آن داستان‌ها را نوشته بودی،
«نام آن زن چه بود در داستان‌های تو؟»،
ذهنم خط‌خطی می‌شود،
ذهنم به یاد نمی‌آورد،
ذهنم دیگر نا ندارد.

حالا تو،
همین حالا، تو،
خودت، همین حالا،
همین چند قدم جلوتری و
سین اسمت در گلوی من می‌شکند،
«راهپیمایی سکوت است» و
من می‌خواهم فریاد بزنم:
«سپیده نزدیک است»،
نزدیک‌های غروب که
صدای تیر هوایی
سکوت را می‌شکند.

خیابان که عاشق تو بود،
حالا عاشق‌تر شده است.
سبزها که سرخ می‌شوند،
خیابان آهسته گریه می کند،
«راهپیمایی سکوت است».

از محسن حاتمي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط پری   |