تبليغاتX
پری نامه
قصه های اقیانوس
میگم چرا زندگی من از هیچ کدوم از قوانینی که ازشون سر در میارم تبعیت نمی کنه ، بگو از قانون مورفی تبعیت می کنه !
تازه این قوانینو کشف کردم چند تاشو اینجا میذارم شاید شما هم به جواب اینکه مبنای این اتفاقای تخمی تخیلی که تو زندگی میفتن چیه برسین :

۱.احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن!
۲.
شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط پری   | 

دیشب نشستم فیلم مل گیبسون را که در مورد بومی های آمریکا ساخته دیدم . چشمتان روز بد نبیند همه اش خون و خونریزی بود. خیلی وحشتناک بود. 
نتیجه اش هم اینکه دیشب خواب دیدم که آمریکا بهمون حمله کرده و ما را به روز همان قبیله ی بدبخت فیلم انداخته .(کسانی که فیلم را دیده باشند گوشی می آید دستشان که این یعنی چه فاجعه ای )
بعد من که نقش اول خواب بودم با شجاعت سعی می کردم خودم را از دستشان نجات بدم و انتقام شما ها رو ازشون بگیرم ( فقط من یکی زنده مونده بودم! ).
دردسرتون ندم، خوابم اینقدر وحشتناک بود که وقتی بیدار شدم خدا رو هزار بار برای اینکه این فقط یه خواب بوده شکر کردم و کلی توبه و اینا !

ولی جدی به یه درک جدید از زندگی رسیدم و این که ما آدمای خوشبختی هستیم که تو قبیله های بومی به دنیا نیومدیم!

پ.ن: آخه فیلم می سازی چرا روحیه ی لطیف مردمو در نظر نمی گیری ؟ !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط پری   | 

واقعا دستش درد نکند .
مخترع عبارت " تخمی - تخیلی " را می گویم .
یک واژه ای را اختراع کرد که که خیلی چیزها را به بهترین وجه ممکن توصیف می کند. نمونه اش همین اتفاقهایی را که این روزها دارد توی زندگی من می افتد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط پری   | 

 

 و حالت سوم اين است كه هم عاشق روح و هم عاشق جسم كسي شوي .


كه در اين صورت اين فرد يك ابر انسان است و احتمال يافتنش يك در ميليون است كه به صفر ميل مي كند . و از طرفي يك انسان والا مي خواهد كه پاك باخته و خالصانه عاشق اين ابر انسان شود و در نتيجه خود او نيز ابر انسان به حساب مي آيد .
پس نتيجه مي گيريم كه عشق مي تواند با شرط فوق وجود داشته باشد ولي از اثبات رياضي آن نتيجه مي شود كه علنا وجود ندارد و همچين عشقي هر چند قرن يك بار پيش مي آيد !

پ.ن :

 ولي حتي اگر چنين عشقي پيش بيايد از آنجا كه احتمالا با وصال به درک واصل می شود ، در نتيجه باز هم نتيجه مي شود كه  عشق مادي به آن عنوان كه در ادبيات عاشقانه ما عنوان مي شود يك دروغ تاريخي بيش نيست و فقط مرتبه اي پائين از انواع دوست داشتن است.

پ.ن ۲:

 تكليفم با عشق تا حدودي روشن شد !
اگر من يك ابر انسان باشم و آنقدر خوش شانس باشم كه يك ابر انسان را بيابم ممكن اتفاق عشق شكل بگيرد و از اينجا به بعد ۳ حالت دارد :
۱. من و ابر انسان مذكور نگاه هم مي كنيم و مي گوييم : هي اين يك ابر انسان است ! الان وقت عاشق شدن است ! ولي احتمالا با هم حال نمي كنيم و اصلا عشقي به وجود نمي آيد!
۲. من و ابر انسان مذكور كه از اين به بعد او را به اختصار اام صدا مي كنيم عاشق هم مي شويم و به وصال هم مي رسيم و عشقمان با وصال به درك واصل مي شود .
۳. من و اام عاشق هم مي شويم و چون نمي خواهيم عشقمان را به ... دهيم تصميم مي گيريم در فراق بسوزيم و يا طي يك عمليات انتحاري براي هم فدا شويم كه در نتيجه عشق مذكور در نطفه مي ميرد.

نتيجه گيري منطقي : كسي در هر صورت طعم عشق واقعي را نخواهد چشيد و آدمي كه نخواهد با يك وضع دردناك فداي ديگري شود يا آخرش بدبخت و بيچاره شود مسلما از خير درك و تحليل عشق حقيقي مي گذرد و مي رود دنبال زندگي خودش !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط پری   | 

و به راستی عشق چیست؟

من هنوز تکلیفم با مقوله ی عشق روشن نشده . اگه عشق یه چیز پاک و آسمونیه و عشق به یه روح بزرگه پس چرا آدم عاشق هم جنس خودش نمی شه و عاشق جنس مخالفش می شه ؟
اگه کثیف و پست و جنسیه پس چرا اینقدر ازش خوب یاد می کنند ؟
یا اینکه فقط یه روکش زیباست برای امیال کثیف انسان ها و یه دروغ تاریخیه ؟
من چه جوری باید حقیقت رو بفهمم ؟
تو رو خدا هر کی فکر می کنه جواب سوال من رو می دونه بگه .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط پری   | 

به دلایل نامعلومی دچار دپرسینگ شده ام .   از آن نوع که از فشار کار و درس و مسئولیت ناشی می شود .
و در کمال تعجب جور خیلی متفاوتی عمل کردم . به این شکل که به جای اینکه به خودم امید بدهم و سعی کنم شاد باشم . گذاشتم که افسردگی ام مطابق میل خودش عمل کند .
و به جای اینکه برای درست شدن کارهای عقب افتاده عمل کنم کلا زدم به در بی خیالی و حتی سر کلاس ها هم حاضر نمی شوم .
الان هم به جای اینکه نگران سمیناری باشم که قرار است یک ساعت دیگر بدهم و کلی آدم علاف آن شده اند یا نگران امتحان میان ترم فردا ، نشسته ام پای اینترنت و در لذت بی خبری فرو رفته ام.

آزمودم عقل دور اندیش را            بعد از این دیوانه سازم خویش را

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط پری   | 

هیچکس نبودن بزرگ بودن است.

این که انسان محتاج به کسی بودن و چیزی بودن نباشد .این که آن گل زیبای جنگل های آفریقا بداند که همین که زیباترین گل دنیاست کافی است و نیاز به تایید کسی نداشته باشد .
نخواهد که برای کسی بودن بال بال بزند و خودش را رنج بدهد . و این برایش کافی باشد که زیبا بودن او یک حقیقت است حتی اگر هیچ وقت کسی این را نفهمد .

و من هنوز به فتح قله می اندیشم
و دستهایم مور مور می کند
ی این قله ای ؟
مرا که از نفس های آلوده ی زمین آمده ام ،
درون خودت جا کن .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط پری   | 

بچه بودم که یه بار یکی از این حاج آقاهای فامیل محبتش گل کرد و یه دستی به سر و گوش ما کشید و گفت : ببینم دختر به این خوشکلی اسم دوازده امامو بلده برام بگه ؟
منم با خوشحالی گفتم : بله !
گفت : بگو ببینم .
شروع کردم به گفتن :
 امام اول ، علی 
امام دوم ، حسن 
امام سوم ...
.
.
.
امام سیزدهم ، امام خمینی !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط پری   |