وقتي كسي نمي بيندش ؛ كسي نمي بويدش ؛ كسي از رازهايش سر در نمي آورد...
درست مثل بعضي آدمها...
در حالی که یک بار هم توی زندگیش سان شاین یا رست بیف نخورده بود .
در حالیکه یک بار هم کت و شلوار گراد با فن آوری نانو نپوشیده بود .
یک عمر زندگی کرد ولی حتی یک بار هم نوکیای ان ۹۳ دستش نگرفت .و نفهمید که بلوتوث بازی چه کیفی می دهد!
هیچ وقت سوار پرادو نشد .هیچ وقت سفر دوبی نرفت . هیچ وقت جت اسکی بازی نکرد....
همه ی عمر توی راه بین باغ و خانه اش بود و اغلب یک پشته محصول را به دوش داشت .بزرگترین سرگرمی اش شبهایی بود که بعد نماز مغرب زیر نور چراغ نفتی کتاب معجزاتش را می خواند
واقعا بیچاره او یا ما؟

اونی که جلوی ترافیکه کیه ؟
رفته بودیم به اولین اردوی زندگی مان در یک جای پر دار و درخت . من به همان کوچکی بودم که می توانید تصورش را بکنید . خاطرات آن روز از ذهنم پاک شده ولی یک خاطره ی روشن مانده : من داشتم از یک جا رد می شدم که پایینش دره بود و باران هم قبلش باریده بود و حسابی گل و لای شده بود . همان موقع پای یکی از آن فسقلی ها لیز خورد و رفت که برود ته دره و شروع کرد به جیغ و داد و من هم اولین نشانه های کشف نشده ی ایثار در وجودم جرقه زد و رفتم از شیب پایین تا نجاتش بدهم . حالا شما قیافه ی آن بچه ی گریه ئو و من را در نظر بگیرید که با مانتو و مقنعه ی مدرسه توی آن گلها می لولیدیم . خلاصه دست آن بچه را گرفتیم و کشیدیمش بالا . آقا تا رسیدیم بالا چند تا پس گردنی فرود آمد پس کله مان از طرف ناظم محترم که شما به چه حقی رفتید آن پایین و اینها !
حالا پیش خودش فکر نمی کرد که ما واقعا به چه دلیلی ممکن است برویم ته دره مگر آنکه پایمان لیز بخورد! انگار مرض داشته باشیم!
خلاصه خانم ناظم آنقدر سرمان جیغ کشید که گلویش گرفت .البته بیشتر سر من چون دختره رفته بود پشت سر من قایم شده بود!
من توی زندگیم آنقدر کر و کثیف نشده بودم باید ریختم را می دیدید و جای تعجب اینجا بود که چرا فقط دست و بال و مانتو مقنعه من کثیف شده بود نه مال آن بچه هه!
دختره تا ناظم رفت پشتش را به من کرد و بی حرف گذاشت رفت . و من هم مجبور شدم بروم لباس هایم را با شیر آب سرد بشورم و تا عصر توی چادر بمانم ....
این اولین تجربه ی عملی من در راستای اوسکول شدگی بود!
بیچاره من که آخرین امید کسی باشم ...
با تشکر از اهالی کندو