من رسما مازوخیستم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط پری
|
آخه تو وبلاگی که هر پستش ۱۲۰۰ تا نظر داره می ری نظر ۹۸۵ ام را می گذاری؟!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط پری
|
پزشک:این که سرخک نیست.
میرزا آقا:پس چیه ؟
-پسوزیاس
-یعنی چی؟
-کهیره ؛ یه جور مرضه ؛مرض ترس
-ترسیده ؟طاهر من ؟ از چی ؟
-نمی دونم ؛ ترسیه که نسل به نسل به آدما ارث می رسه ؛تا اینکه یهو یه طاهری پیدا می شه و اونو نشون می ده ؛اینطوری می افته رو زمین و زخماشو می خارونه...
بخش هایی از داستان (گیاهی در قرنطینه)بیژن نژدی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط پری
|
-یعنی واقعا نسل آدما از میمونا به وجود اومده؟
-نه عزیزم نسل میمونا از آدما به وجود اومده!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط پری
|
با سیری گذری بر تاریخ به یک سوال فلسفی رسیدم:
یعنی تا چند سال دیگه حرف برای گفتن وجود داره؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط پری
|
بازگشتم
و آدرس کهنه را یافتم
صاحبخانه اثاث کشی کرده بود...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط پری
|
-یارو تا اوج هنر مینی مال رفت!
-یعنی چی کار کرد؟
-هیچی کلا لال شد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط پری
|
(با لحن نازک و کش دار)-یعنی تو دیگه منو دوس نداری....؟
-ا...؛ پس بالاخره فهمیدی !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط پری
|
فاصله ی بودن تا نبودن!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط پری
|
بله شما که ماشالا استادین و با کمالات ؛ منتها بذارین من بگم .اینجوری خوبیت نداره!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط پری
|
اول دبیرستان که بودم به یکی از بچه ها گفتم که سرطان روده دارم و همه اش تحت شیمی درمانی ام !
طفلک هنوز هم که مرا می بیند با دلسوزی می پرسد:بیماری تون که بهتره ایشالا؟!!...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط پری
|
یارو همین جور که شر و شر اشک می ریزه زیر چشمی نگاه می کنه ببینه دوربین می گیردش یا نه!...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط پری
|
هر وقت می بینمش هر چقدر هم که دلتنگ باشم نیشم تا بنا گوش باز می شه ...
اسمش کیاناست و ۴ سالشه
البته این یه استثناست.چون من از همه ی مردا و بچه ها می ترسم!
فقط سگ ها و بچه های کوچک ارزش یک عشق خالص را دارند
نقل قول از جانی دپ(اینم به خاطر ماشه که روی منابع حساس شده)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط پری
|
می گه منو با بانک مرکزی هم عوض نمی کنه !
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط پری
|
وقتی دنیا که از زیر و بالایش خبر داری این قدر بهت رودست می زند چرا سراغ آن دنیا بروی که هیچ معلوم نیست توش چه خبر است .
کلا قضیه در حد تئوری مطرح بود.خودم را بکشم که خیلی ها خر کیف شوند از تعریف کردن ماجرای مرگم تا هفتم ام؟!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط پری
|
وارد خانه که شدم چراغ خاموش بود.یادداشت خودکشی هنوز روی یخچال ساکن بود.هیچ چیز تغییری نکرده بود .یک جور ناجوانمردانه ای انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد.
کاغذ را پاره کردم و شروع به تمیز کردن خانه کردم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط پری
|
امروز تمام مردان خیابان
مهربان شده بودند
تصویرم زیبا شده بود
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط پری
|
این روزها این قدر همه از زندگی می نالند که آدم می ترسد تا بگوید دلتنگم همه بالا بیاورند!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط پری
|
راستی چقدر بی معنی است :
تو مرده ای اما دنیا هنوز دارد پیش می رود...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط پری
|
آخر خطم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط پری
|
برایش نوشتم :
خودکشی بهشت است وقتی زندگی جهنم باشد .
و گورم را گم کردم .البته می بینید که هنوز زنده ام !
حالا باز بگویید رسانه تاثیر ندارد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط پری
|
خوشبختی تنها فرصت کوتاه بین دو بدبختی ست...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط پری
|
ای یار
ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط پری
|
به راستی چه دنیای زیبایی می شد اگر هیچ کجای دنیا هیچ کس در انتظار آدم نبود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط پری
|
واقعا چقدر پست مدرن نوشتن خوبه .همین طوری می نویسی و ازش یه رمان در می آد. مثلا صید غزل آلا در آمریکا رو بخونید.
هم راحتی و حرف دلتو می زنی .هم اعتراضتو به پوچی زندگی به زبون می آری .و هم خلاقیتتو به کار می ندازی و تا بخوای جفتک می ندازی.
حیف که راسته ی کار ما نیست! ما نون بی زحمت از گلومون پایین نمی ره !....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط پری
|
توی چشمهای هم خیره می شویم ...
و همزمان می گوئیم:
دوستت دارم
هر که دیرتر زد زیر خنده...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط پری
|
یعنی تو می دونی تو ذهن کثیف من چی می گذره ؟!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط پری
|
چقدر جذابیتهای آدم ها محدود است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط پری
|
استاد: -خانوم شما منظم ترین شاگرد من هستین .می خوام نظرتونو راجع به کلاسم بدونم؟
من:- بی نظیره استاد ؛ کلا کلاستون به ذهن آدم نظم می ده ؛ آدم می تونه به اهداف زندگیش فکر کنه و فلسفه ی آفرینش ؛ می تونه خاطراتشو مرور کنه ؛ برای پاس کردن درساش برنامه ریزی کنه ؛ مطالب وبلاگشو آماده کنه و...
نکته: اگر این دیالوگ ها را رد و بدل کردید در اولین فرصت درستان را حذف کنید چون تا کنون این اندازه جنبه در هیچ استادی مشاهده نشده است
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط پری
|
یعنی هندوانه است که زیر بغل هم می گذاریم و صفحه که پشت سر هم ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط پری
|
از کرامات شیخ ما این است که ندیده عاشق می شود !
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط پری
|
همیشه می شود طوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده .مگر نه؟
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط پری
|
باز فصل امتحانا رسید و استعداد تازه ست که هر روز در خودم کشف می کنم و حسرته که می خورم که اگه وقت داشتم چه کارا که نمی کردم .
فقط نمی دونم چرا این استعدادا تنها تو این موقعیت طغیان می کنن؟
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط پری
|
آه هولدن !...هولدن کالفیلد عزیز !...
هنوز جز تو دوستی توی این همه مردم نیافته ام...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط پری
|
می نویسم ...از لج تو !...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط پری
|
تمام خط های
موازی
مورب
و شکسته ی
کتاب ریاضی دبستان
به خط قرمز تبدیل می شوند
و تو بزرگ می شوی....
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط پری
|
در تاریکی مطلق راه
و پنجه کشیدن
به مه و غبار
دریافتم
که پناه گاهی وجود ندارد
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط پری
|
انگار
جایی شما را دیده ام
قیافه تان آشناست
شاید در خواب دیده امتان
شاید شما....
شاید ما ....
آها!
توی آن مغازه بود؟
من فکر کردم....
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط پری
|
خدایا اینم شعر بود افتاد تو دهن ما ؟
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط پری
|
مگه همون تخته سیاه چه عیبی داره که باید رو پاور پوینت سمینار داد؟
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط پری
|
بعضی وقتا باید چوب بالا سر خودت بگیری تا یه کارو درست تموم کنی.
مهم نیست داستانه چه طور در اومد مهم اینه که من بالاخره از خودم کار کشیدم .
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط پری
|
وسط سرچ های درسی به سرم زد اسم خودم را سرچ کنم.نصفش عکس احمدی نزاد بود وبقیه اش:
آلبوم حالیته ی شهرام صولتی!
نیویورک تایمز!
برگزیدگان مسابقه ی صنعتی شریف
زیست شناسان معتبر
علی فرح بخش را آزاد کنید!
شفا یافتگان حرم حضرت رضا!و....
ضمن اینکه ۵۰ صفحه به اسمم باز شد.
حالا باز بگوئید من آدم معروفی نیستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط پری
|
واقعا نمی دانم چه کار کنم .یک مدت آرامش داشتم .یعنی از چندین ماه پیش تا همین دیروز که یک آدم ناشناس دوباره این ویر را انداخت به جانم که بنویسم.
مشکل من عوضی این نیست که نمی توانم بنویسم.من خیلی راحت می توانم یک داستان معمولی و یا حتی یک داستان خوب بنویسم . یا یک داستان متفاوت .میتوانم به سادگی از هر چیزی یه داستان بنویسم .کاری که خیلی ها می کنند .
اما این من را ارضا نمی کند .نمی خواهم روده درازی کنم .می خواهم نوشته ام اولین لبخندی را که به لب می آورد لبخند خودم باشد.نمی خواهم چیزی بنویسم که فقط خودنمایی باشد و اولین کسی که ازش بیزار است خودم باشم.باید اگر دوباره دست به قلم می برم از نوشتن راضی باشم .
مسئله تنبلی هم هست.
توی این دوری از ادبیات تنبل شده ام و حوصله ی شکل دادن یک طرح و تراشیدن اش را ندارم اصلا حوصله ی تصویر دادن ندارم .از لف دادن و بازی کردن با کلمات بیزارم .اما تا دلتان بخواهد می توانم تعریف کنم .آن هم طوری که فقط یک حرفه ای خیلی تیز بتواند بفهمد که من بازی اش داده ام و قوانین را رعایت نکرده ام.
مشکل همان است که قبلا گفتم :من کلا به سکوت دچار شده ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط پری
|
یک حس سمج به من می گوید این مصطفی مستور اول اسم کارهایش را انتخاب میکند یعنی یک اسم شیک و پیک انتخاب می کند بعد شروع می کند به نوشتن.
نمایش میدان تاریک مین هم هر چقدر اسمش قشنگ است .خودش عجولانه و کم کار شده و نا فرم است.اصلا دلم نمی آید در مورد مستور این طوری حرف بزنم چون با اینکه ندیدمش حس می کنم از آن آدمهای به معنی واقعی کلمه (مهربان!)است.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط پری
|
چه سازی را می توانی
با انگشتان چوبی ات بنوازی؟
پینوکیوی عزیز!
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط پری
|
دلش هوای برف کرده بود
محکوم به مرگ
وقتی از او پرسیده بودند
آخرین درخواستت چیست؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط پری
|
ـوالا من استعداد خاصی ندارم منتها اعتماد به نفس خیلی دارم...
ـبفرمائید شما تو مصاحبه قبولین!
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط پری
|
واقعا این صدا و سیما به فکر کودکان و نوجوانان این مملکت نیست.
شما ببینین من از بچگی همه اش فکرم درگیر بود که این سریال خارجیا،چه می دونم عربی،انگلیسی ،آمریکایی و.... چرا توش همه فارسی صحبت می کنن .تازه اگه مثلا یه ایرانی تو فرانسه باشه همه شون راحت با هم فارسی صحبت می کنن.این معضل سالها ذهن منو مشغول کرده بود .تا اینکه دیشب بچه ی فامیلمون هم با شگفتی از من پرسید:خاله چرا تو این مدار صفر درجه همه فارسی حرف میزنن؟
یعنی واقعا نسل آینده ی این مملکتو نادیده گرفتن ها!!!ببین بچه باید ذهنش درگیر چه مسیل پیچیده ای باشه!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط پری
|
اگه از خدا شاکی ای و می خوای حالشو بگیری یه وقت بر نداری بگی :من دیگه دوستت ندارم و تو خیلی بدی و اینها ..... . صد سالم تحویلت نمی گیره .فقط کافیه با خونسردی بگی :تو کلا وجود نداری
یعنی قشنگ نابود می شه با این حرف.
من دارم از رو تجربه می گم بعدا نگین نگفتی!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط پری
|
یعنی
صدای من
باید از هفت آسمان بگذرد
تا آن را بشنوی؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط پری
|