تبليغاتX
پری نامه
قصه های اقیانوس
من موندم تو فوتبال وقت وسط دو نیمه چطور بچه های صدا و سیما به اون سرعت دوربین رو بر می دارن و استادیوم رو دور می زنن و از این ور فیلم می گیرن؟!!!واقعا برام سواله....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط پری   | 

پسر امروز بالاخره جای  ویلگول رو تو صفحه کلید پیدا کردم....هورااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط پری   | 

با استوارترین لحنت
به من بگو
بگو ، به من بگو
که در سر نگهبان شبهای شهر چه می گذرد ؟
وقتی که ساعتهای تنهایی را بی هیچ انتظاری برای صبح می گذراند؟

با صادقانه ترین کلامت به من بگو...
بگو که آوای لالایی مادران را چه کسی دزدیده است ،
که کودکان این شهر آرام نمی گیرند؟

بگو با تلخ ترین صداقتت
که آن فریاد که باید از حنجره ی درد بلند شود
در آرامش کدام دروغ خفته است؟

به من بگو ،تو را به خدا بگو
که این همه حرفهای نگفته در کدام حافظه ی تاریخ دفن می شوند؟

به من از
بغضهای وا نشده و از حسرتهای سر به مهر بگو
بگو که چرا بره ها سکوت می کنند ؟
چرا هیچ کس چیزی نمی گوید ؟،
و چرا ...دل من ...این همه ...درد....

مگر تمام آدمهای این شهر خودشان را به خواب زده اند ،
که این صدای انفجار را که هر شب در اتاق من می پیچد را نمی شنوند؟
نکند من هم خوابم بگیرد؟!
رویاهای بلند و رنگی سکوت تاریک شبم را نشکند!...
آوای پر شور سخنگوی شهر یخ سکوتم را نشکند!...

من...من....من به  سکوت دچار شده ام
و تمام شهر را اپیدمی سکوت گرفته است
تمام مردم شهر...

تو هیچ از سکوت چیزی شنیده ای؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط پری   | 

بابا این همه وجدان به چه دردت می خوره؟ تو رو خدا یه کم هم آدم بد باش ...حال آدمو به هم می زنی این قدر مثبتی.یه کم هم رند باش....
یه نفرو مسخره کن ...یه حرفی بزن که به یکی بربخوره ...یه کم به منافع خودت فکر کن...یه کم پست باش...زیر آب کسی رو بزن ...اه!...آدم اینقدر با وجدان !..بعضی وقتها دوست دارم بزنم ناکارت کنم...

دوستانی که برنامه ای برای تربیت این دختر منفور دارند ما هنوز از پیشنهاداتشان استقبال می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط پری   | 

تنهایم

مثل زنی

که آخرین سربازی که از جنگ بر می گردد

پسر او نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط پری   | 

به خدا این حافظ از اونایی بوده که ماشین زمان داشته .تو بیت شعری که میارم به وضوح در مورد اتومبیل
حرف می زنه:

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت                          به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط پری   | 

امان از این بشر!...

چه از جانم می خواهی دختر؟ بدبختم کرده ای ....چرا یک لحظه آرام نمی گیری ؟چرا بی خیال نمی شوی ؟ از جان من و دنیا و آدمها و خدا چه می خواهی ؟ چرا اینقدر با خودت درگیری؟.......

دنیا که سر آرامش ندارد لاقل تو آرام باش.از دست این همه هیجان خسته نشده ای؟

من با این دخترک عاصی درگیرم .این دختر بد...ماجراجو...دیوانه و همیشه یاقی . من سر این پری نا آرام را زیر آب خواهم کرد.

هر پیشنهادی برای ادب کردن ....آدم کردن ...رام کردن و حتی کشتنش را با کمال میل پذیرا هستم لطفا مرا یاری کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط پری   | 

یک آیه از انجیل را شنیدم که بد جور کپ کردم :

اگر در ازای به دست آوردن همه ی جهان روح خود را بفروشید؛آیا چیزی به دست آورده اید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط پری   | 

اینجا یه بغض وحشتناک وجود داره اینجا تو گلوی من .از دیشب هی بالا و پایین می ره ولی خفه نمی شه و به گریه هم تبدیل نمی شه .نمی دانم با این بغض لعنتی چه کار کنم فکر نکنم هیچ طبیبی هم دوایش را بداند .من با عجیب ترین مرض دنیا دست و پنجه نرم می کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط پری   | 

تنها برای چیزهایی که نمی دانم زنده ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط پری   | 

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد                                                       احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی                                                    یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط پری   | 

یه روز صبح از خواب بیدار شدم و به خودم گفتم:(این لحظه ی شروع خوشحالی زندگی منه...این لحظه ایه که همه ی خوشیها ازش شروع می شه.و همه ی چیزای بزرگ از این جا آغاز می شه........حالا می فهمم که اون شروع خوشحالی نبود .اون خود خوشحالی بود.

                                                                                         خانم دالووی فیلم ساعتها

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط پری   |