ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
فرق اين معبود با عبدش اين است كه او قبلا توجه اش را كرده و به يك ذره عبد قابليت اين را داده كه با آويختن به دامن يكي كه از همه بزرگتر است شبيه او شود و با او يكي شود.
شايد نتوانم خوب توضيح دهم كه انگيزه ام براي اين كارها (همين كارهايي كه هنوز شروع نكرده ام )چيست.همين قدر فهميدم راجع به خدايي كه قرنها و دنياها به بودنش و به حق بودنش گواهي داده اند نبايد بد بين بود.
من توي همين زندگي كوتاهم آنقدر محبت و توجه از او ديده ام كه اگر نياز به گدايي محبت باشد صاف سراغ خودش بروم.
از نظر منطقي اين كاري كه من با زندگيم مي كنم اشتباه است و از نظر تئوري فاجعه است.بايد كمي هم دست به دامن عقل شد.اما مي خواهم به وادي اي بروم كه توي آن خوب معامله مي كنند و اگر هم از عقلت در آن راه بگذري چيز بهتري گير مي آوري .
فرصت سخت كوتاه است و من از لوليدن توي آدمها و دنبال چيز هاي كوچك گشتن خسته ام ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط پری
|
فرق معبودی که بدون دعا و عبادت از بنده اش یاد نکند با یک موجود خود خواه چیست؟
(این طعنه نیست فقط سوالی که خودش یا هر کسی از طرف خودش باید جواب بدهد و او را از اتهام تبرئه کند...)
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط پری
|
ـاز تو بعید بود دختر!وای ...وای...وای...مردم چی فکر می کنند؟
(شرمندگی!)
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط پری
|
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست باید کرد!...
(آخر شبی زدم تو خاکی ها....)
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط پری
|
گمانم بروم یک پرورشگاه برای بچه های یتیم باز کنم و از این کارهای که آدمهای متوب!(توبه کرده) می کنند!!...
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط پری
|
پست قبلی ام توی زوق خیلی ها زد هیچ کس نمی خواهد قبول کند که خدا این قدر واقعی است .به نفعمان نیست.آمدیم و فردا خواستیم بزنیم زیرش...
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط پری
|
به شهود رسیدم !...
دیشب ساعت ۳ رفته بودم روی بلند ترین نقطه ی خوابگاه و داشتم با تلفن صحبت می کردم و همزمان روی لبه ی دیوار راه می رفتم .قبلش یک ساعتی رفته بودم توی فکر و داشتم به این فکر می کردم که خدا هست یا نه .خیلی جدی هم به در و دیوار خیره می شدم شاید خدا را از آن لا به لاها بکشم بیرون
بالاخره حرف دلم را زدم و از طرف پشت خط پرسیدم:خدا وجود داره؟ گفت آره که وجود داره !دستت رو بذار رو قلبت ...ببین می تپه پس خدا وجود داره !
شاید باور نکنید ولی من با همین حرف به وجود خدا ایمان آوردم.ایمانی که شکی پشت سرش نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط پری
|
دیروز دلم گرفته بود(مثل همه ی وقتهای دیگر )زدم به اس ام اس بازی با مثلا آدم روشنفکر فامیلمان و نالیدن از عدم شناخت خویش و گیر دادن به این موضوع که چطور می شود رستگار شد و این چیزها. اصل قضیه از روی تفریح بود و بیشتر از روی دلتنگی می ترسیدم اگر با کسی حرف نزنم دغ مرگ شوم خلاصه طرف سر کار بود و از اس ام اس هایم حسابی شاکی شده بود و من تا آخرین حرف مجاز میسیج هی برایش ...و شعر می بافتم و می فرستادم تا آخر که کلافه شد و این اس ام اس را فرستاد:دایی جان بدون سوار شدن بر رخش عقلانیت چگونه می توان از هفت شهر عشق گذشت و به آمال آرزوی بشرمدینه ی فاضله رسید؟من کار دارم دیگه اس ام اس نزن!...
هیچی دیگه این اس ام اس اش اینقدر با حال بود که تا یک هفته از خوشی می شنگم!!!...
تصور کنید که این آدم روزی ۴ کیلو کتاب می خواند ولی به اندازه یک اسب نمی فهمد فقط حرف که می زند از قول نیچه و شریعتی و کیر که گور می گوید مثل خیلی دیگه از روشنفکرا.
مثلوا الذین حملوا التورات کمثل الحمار....
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط پری
|