راستی لطیفه ها از کجا می آیند ؟کی اولین بار می گویدشان ؟
دیشب داشتم به این قضیه فکر می کردم .شب خواب دیدم که توی یک کارخانه ی بزرگ بودم که به سبک کارخانه ی ویلی وانکا ساخته شده بود.و قسمت های مختلفی داشت .یک قسمت کارمندهایی بودند که هر کدام روی یک تریبون ایستاده بودند و داشتند برای نمونه های آزمایشی جوک می خواندند تا عکس العمل شان راببینند.بعد از آن یک قسمت بود که کاتبانی پشت میزهای بی انتها نشسته بودند و جوک می نوشتند و تا جایی که یادم می آید یک سیاه چال بزرگ هم بود که نخبه های جوک را تویش حبس کرده بودند تا راضی شوند برایشان جوک بسازند رئیس آنجا هم مردی بود چاق که همه اش در حال قهقهه زدن بود و صدایش همه جا را می لرزاند.
راستی جوکها واقعا از کجا می آیند؟
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط پری
|
کاش خدا یک کیسه پول با پیک موتوری برایم می فرستاد
کاش دایی رمضان جیز جیگر می گرفت و من دلم خنک می شد
کاش جورج کلونی می آمد ایران و با من عروسی می کرد
کاش خاله سه قلو می زایید
کاش من کاراته بلد بودم و می رفتم تو اتاق مسدد و بهش یک کاتایی ! می زدم که بمیره
کاش زلزله بیاد و محسن و چاووشی و رفقاش زیر آوار بمونن و خیلی اتفاقی همون موقع جنیفر لوپز و نیکبخت و گلزار و بهمن هاشمی هم مهمونی رفته باشن خونه شون
کاش مهران مدیری یرقان بگیره
کاش کی یه جزیره ی فروشی پیدا می شد و من با پولایی که خدا برام فرستاده بود می خریدمش...
چرا دنیا دارد روز به روز به سمتی می رود که آرزوهای آدم ها هی دورتر می شوند؟
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط پری
|
بچه که بودم خیال می کردم خیلی باهوشم.
راهنمایی که می رفتم خیال می کردم خیلی نابغه هستم .
دبیرستان که می رفتم خیال می کردم زیباترین دختر شهر هستم.
سال اول دانشگاه فهمیدم که هیچ کدامشان نیستم ولی غیر عادی هستم.
حالا که عاقل تر شده ام می فهمم که هیچ کدام اینها نبود من آدمی هستم که شانس زندگی کردن را دارم .با هوشی نرمال و دوزاری ای کج .که از سیاست یا اقتصاد در حد سبزی فروش محله سر در می آورم. بیش از حد رئال جاه طلب هستم .وقتی رو فرم باشم جزو زنهای زیبا به حساب می آیم.حس مادرانه ای نسبت به همه ی جنبندگان زمین دارم و نگران همه شان هستم.بد شانس و زیادی دل نازک هستم . در حد شیطان استعداد بد بودن دارم که خوشبختانه مردش نیستم و دلش را ندارم.اما اگر مواظب خودخواهی خون ام باشم شانس و استعداد زیادی برای انسان بودن دارم و می توانم امیدوار باشم که یک روز دیگر جزو این انبوه حیوانات دوپا که یک عمر توهم زندگی کردن را دارند نباشم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط پری
|
راستي اتفاق است يا تقدير؟پيشاني نوشت است؟کار کار خداست؟
من هم مثل نسلهاي گذشته ترجيح مي دهم نظم را باور کنم .اعتقاد به بي نظمي آدم را به مرز جنون ميکشاند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط پری
|
از کلیه مراجعان محترم تقاضا می کنم که نظر خود را راجع به این سوال با ارائه مدارک کافی بگذارند
چند وقتی است که بدجوری ذهنم را درگیر کرده....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط پری
|
همه می گن بالاتر از سیاهی رنگی نیست اما کسی غیر از من و محسن مخملباف* اینو تجربه نکرده شایدم صادق هدایت .بالاتر از سیاه سیاهتره دیگه !مثلا خفاش شب سیاه بود هیتلر سیاه تر(بابا مثال!)
یا مثلا سیاهی که با مداد سیاه پر رنگ ترش کنی!
به هر حال به عرضتون برسونم که از این خبرا نیست هزار تا رنگ بدتر از سیاه وجود داره .اگر بزنید به در بی خیالی کم کم گوشی می آید دستتان.(این امتحانات آدم را یک پا فیلسوف می کند.)
پاورقی!:*رجوع شود به داستان جراحی روح
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط پری
|
رابینسون کوروزوئه آدم خوشبختی بود اما احمق بود .
آخر جای به آن خوبی چه ایرادی داشت که مدام دنبال کشتی ها می دوید .
فوقش اگر تنها باشی یک جمعه بس است ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط پری
|
چقدر خوشبخت بودن هنرمندهای دوره ی مدرنیسم!...
حالا که پست مدرنیسم اومده باید چی کار کنیم که متفاوت باشیم؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط پری
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط پری
|
سوال این است :
اگر قرار باشد امشب ساعت ۱۲بمیرید توی این وقت کوتاهی که دارید چه کارهایی انجام می دهید؟
راستش من آدمی هستم که همیشه ی خدا کارهایم را به فردا می اندازم و بنابر این اگر همچین موقعیتی پیش بیاید کلی کار برای انجام دارم ...
منتها مساله اینجاست که دیگر چه کاری ممکن است اهمیت داشته باشد؟مگر اینکه جزو آدمهایی باشید که هنوز اعتقادی دارند و می خواهند توبه و حلالیت طلبی کنند...
من اما هر چه فکر کردم هیچ کدام از آن هزار تا کار مانده حتی توبه نظرم را جلب نکرد (خوشم نمی آید این دم آخری خودم را جلوی خدا ذلیل کنم که بگوید می خواستی هر غلطی را که الان داری به خاطرش عجز و ناله می کنی را نکنی و از این حرفها)و هر چه فکر کردم دوستی فامیلی چیزی هم ندارم که دلم بخواهد برایش تنگ شود بنابراین تنها کاری که می کنم فیلم داگویل را برای چندمین بار تماشا می کنم و اگر وقت اضافه بیاورم دو سه تایی شعر می خوانم شاید هم آن نامه ی پاره پوره را دوباره بخوانم...
شما توی همچین موقعیتی چه کار می کنید؟..
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط پری
|
هوا سرد است. سرم کمی درد می کند. نامه ی قدیمی ته جیبم را در می آورم که دیگر خط تایش دارد پاره می شود.سر سری نگاهش می کنم و مچاله اش می کنم توی جیبم .عرق سردی به پیشانی ام نشسته.میم چه می گفت؟یادم نمی آید و نمی خواهم به خودم زحمت فکر کردن بدهم.در مورد کسانی که از هم جدا می شوند حرف می زد گمانم.که یعنی بعد از آن چه طور زندگی می کنند؟و من بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :هیچ کار... همه چیز را به ...شان می گیرند و راحت نفس می کشند.دیشب چه خوابی می دیدم؟خواب او را ؟باز داشتیم سر هم داد می کشیدیم و یا داشتیم گریه می کردیم؟ در زندگی زخمهایی هست که روح انسان را مثل خوره می خورد و می تراشد...
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط پری
|