صبح که از خواب بیدار می شوم می گویم :اجی مجی لاترجی...و شوهرم را به یک قورباغه تبدیل می کنم .بعد سوزنهای چرخ خیاطی ام را یکی یکی در تنش فرو می کنم . قور قور های دردناکش یک دم قطع نمی شود.می گذارمش توی یک قوطی شیشه ای و به شیشه ی جلوی ماشین می آویزمش .روشن می کنم و شروع می کنم به گاز دادن قورباغه توی شیشه به این طرف و آن طرف قل می خورد بیشتر ویراژ می دهم چون می دانم که دارد آن بالا آرزوی مرگ می کند.بالاخره جلوی در خانه شان نگه می دارم .می آید پائین جوجه کلاغ زخمی ای را با طناب به پایش بسته و دنبال خودش روی زمین می کشد.می پرسم :زنته؟ می گه :آره . می گم که این جوری قیافه اش مضحکتره . هم را می بوسیم و برای روز بعد قراری می گذاریم .
توی راه بازگشت قورباغه آرامتر شده است به خانه که می رسیم می اندازمش روی تخت و حافظه اش را پاک می کنم .خمیازه ای می کشد و بیدار می شود میگوید :خواب وحشتناکی می دیدم اما هیچیش یادم نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط پری
|
چند وقت پیش تولدم بود .که به قول یکی از بچه ها هم این مناسبت میمون رو داشت که هم زمان شده بود با دو ماهه شدن گوسفند شبیه سازی شده . اگر از این موضوع که چقدر به راه رفتن گوسفنده روی سن و جلوی کلی دانشمند و رئیس جمهور محترم خندیدیم بگذریم , با خودم فکر کردم و جدی جدی نگران هم شدم که اگر روز تولدت هم زمان بشود با تولد شبیه سازی شده ات و او که هیچ خانواده ای ندارد یکهو دچار کمبود محبت بشود و بیاید آنجا و خانواده ی تو را مثل خانواده ی خودش حساب کند چه پیش می آید؟ کسی که خودتان است ولی دومی است...درست است که هالیوودی های عزیز کم از این موقعیت برای فیلم ساختن استفاده نکرده اند ولی اگر به عمق مساله نگاه کنید تازه متوجه می شوید که چه کابوسی است.
تو رو خدا یکی جلوی این این پیشرفت علمو بگیره....
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط پری
|
یک استرس هست که نمی ذاره به وعده ام عمل کنم وبا خیال راحت بمیرم.
اونم ترس از اینه که برام تشییع جنازه بگیرن ....منو رو کولشون حمل کنن و جسدمو بندازن تو یه گودال و بالای سرم روضه بخونن ...رو قبرم گریه کنن و حلوا پخش کنن... و یه مشت آدم حقه باز بیان و برام گل بیارن و هی تو فکرشون باشه که چرا نمی شد دسته گل ارزون تری بخرن ؟...
اینا رو به مرگ عزیزم گفتم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از ترس اینکه همچین بلایی سرم بیاد کلی گریه کردم ...
مرگم کلی دلداری ام داد و نوازشم کرد و آخر سر گفت که نگران نباشم او خودش همه چیز را درست میکند ...
قرار شده با هم برویم لب دریا و کلی خوش بگذرانیم و بعد آنجا طی مراسم باشکوهی خودم را غرق کنم ... بروم آن ته ته ها جایی که از نکیر و منکر و شب اول قبر هم خبری نباشد...
دریا چیزی را که بگیرد هرگز پس نمی دهد....
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط پری
|
مرموز به نظر مي رسيد... چند روز بود که از دور مي ديدمش ... خوش قيافه بود و با يک پوزخند مرموز مدام زل مي زد به من . فکر کردم شايد عاشقم شده اما چرا اين قدر بي اعتنا و مغرور بود چرا نمي آمد جلو چيزي بگويد؟... وقتي مي ديدمش معمولا يک احساس واحد داشتم .آرامش.... همين جور دورادور بهش عادت کرده بودم . که اگر مي شد که يک روز نبينمش دلم مي گرفت...بالاخره امروز دل را به دريا زدم رفتم جلو و ازش پرسيدم:...آقاي محترم شما بيکارين هي مي ايستيد و منو نگاه مي کنيد؟
باز لبخند زد و صورتش بيشتر کش آمد.عصبي شدم و سرش داد کشدم که مگر کار و زندگي ندارد که هي من را مي پايد؟...
بالاخره به حرف آمد ..گفت که مرگ من است و آمده که مرا با خودش ببرد...ولي دلش نيامده گفت که آخر آنجا سردتر از آن است که طاقتش را داشته باشم و ترجيح داده ماموريتش را به تعويق بياندازد.
بهش فهماندم که اتفاقا آنجا را به اينجا ترجيح مي دهم و اگر صبر کند تا پست وبلاگم را بگذارم باهاش مي آيم.و ازش پرسيدم فقط آنجا اينترنت دارد يا نه گفتم که بدجوري معتاد اينترنتم.گفت که آنجا همه چيز دارد از سينما و پيتزا فروشي و ديسکو بگير تا کافي نت و هر چيز ...
الان ديگه بايد بروم .مرگ عزيزم دم در منتظر ايستاده است.منتظر پستهايم از جهنم باشيد...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط پری
|
احساس می کنم محکوم شده ام به اینکه تخته سنگی را هل بدهم بالای یک کوه بلند و از آن بالا ولش کنم پائین و باز دوباره از نو...
(کلی کار تایپ داشتم که باید انجام می دادم و دیروز تمام روز را پای کامپیوتر بودم.کامپیوتر ۳ بار خاموش شد در حالیکه نوشته ها را سیو نکرده بودم....

و من هر بار از اول شروع کردم به تایپ آن صفحه های
مرموز پر فرمول...)
.....اکنون سالها از آن هنگام که آن حکم به سیزیف خورد می گذرد...آن تخته سنگ اینقدر قل خورد و قل خورد تا به قلوه سنگی کوچک تبدیل شد...حالا هر روز صبح آن را در جیبش می گذارد و به محل آن تپه که حالا برجی جایش را گرفته می رود و سوار آسانسور می شود و می رود بالا و عصرها می آید پائین...
شاید گاهی سر راهتان که دارید می روید سر کارتان توی آن برج سر تپه توی آسانسور دیده باشیدش
که به خاطر پیشرفت تکنولوژی لبخند ملیحی به لب دارد....
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط پری
|
می خواهیم جمعه برویم غار نوردی.ولی الان سه شب است که خوابم نمی برد...
مدام با خودم فکر می کنم که اگر آن تو گم شویم و بعد مثل اصحاب کهف خوابمان ببرد و بعد از سیصد سال بیدار شویم چه می شود؟؟...
برای مردم آن عصر از بدبختیهای زمانمان تعریف می کنم:
از گلزار و مهناز افشار تعریف می کنم که ستاره ی آن زمان سینما بودند و خدا کند آنها لاقل به حالمان دل بسوزانند....
و از فیلمسازان دیوانه ای که هشت پا و هوو و گل یخ می ساختند و مردم می ریختند توی سینما ها و مثل احمق ها کیف می کردند...
و از دانشگاه هایی که گر و گر دانشجو را با پول وارد می کردند و یک مشت بی سواد جاه طلب را توی جامعه می ریختند ....
و ...
مطمئنم مردم آن زمان کلی دل به حالم می سوزاندند که توی همچین دوره ای به دنیا آمده ام و آنجا چند صباحی را با آرامش زندگی می کنم...
البته اگر شانس بیاورم و یکی از نوادگان احمدی نژاد رئیس جمهور آن دوره نباشد!....
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط پری
|
دیدید چه خاکی بر سرم شد.اعلان زده اند توی دانشگاه که ازدواج دانشجویی است و تا ۱۰ روز دیگر بیشتر فرصت ندارد.
آخر بی انصافها اولا که آدم شاید اصلا آمادگی ازدواج نداشته باشد و ثانیا ۱۰ روز خیلی کم است برای پیدا کردن همسر ...
مامانمان که از چند سال پیش توی نخ قضیه بود هنوز موفق نشده که ما را شوهر بدهد حالا شما می خواهید ۱۰ روزه....
یعنی شما می گویید چطوری توی ۱۰ روز شوهر پیدا کنم؟......اگر نتوانم چه خاکی به سرم بریزم؟...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط پری
|
بعد از حذف آخرین پستم که به نظرم کمی بی ادبانه و زیادی صمیمانه بود به فکر فرو رفتم...
آدم تو اتوبوس که نمی تونه حرفهای آن فرمی بزند
توی کلاس درس و جلوی استاد هم که نه
جلوی پدر و مادر هم که مسلما نمی شود
جلوی دوستان مودب هم که نه
وقتی توی وبلاگت هم رویت نشود چهار کلمه بی قید و بند صحبت کنی ...
آن وقت است که به فکر می افتی چرا این هیات دولت لعنتی یک روز را به عنوان روز فحاشی در نظر نمی گیرند تا آن روز بروی توی خیابان و تخلیه شوی...
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط پری
|
امروز صبح ساعت 10 دقیقه به 9 بود و من توی خواب خوش بودم در حالیکه ساعت 9 کلاس داشتم که یکهو یک صدای لطیف زنانه که گمانم مال فرشته ای چیزی بود توی گوشم خواند:
_بازم می خوای کلاساتو دو در کنی دختر خوب؟...(کور شوم اگر دروغ بگویم!..)
گمانم اینقدر توی دو دره بازی شورش را در آورده ام که کائنات برای به راه آوردنم دست به کار شده اند.
البته گمان نکنم با تمام این تلاش های ماورالطبیعه من آخرش رستگار شوم.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط پری
|
یک کار اداری داشتم که چند وقتی بود گیر بود و حل نمیشد.امروز که نا امیدانه داشتم می رفتم که با گردن کج جلوی کارمندها بایستم و تن به بروکراسی و کارمند سالاری کثیف اداره ها بدهم دم در نا امیدانه به فکر افتادم که:از کدامین قدیس یاری بخواهم ؟.و با همان روحیه ی طنز عوضی ام (که اصلا دردناکی قضیه حالی اش نبود)گفتم:یا یعقوب مقدس!و رفتم تو و کارم راه افتاد!
به شما هم پیشنهاد می کنم از این مرد خدا برای راه افتادن کارهایتان یاری بخواهید!
توضیح:(یعقوب مقدس پیامبری ست که در هزاره ی سوم به دنیا خواهد آمد و کرامات فراوانی از ایشان نقل شده است.و اول بار توسط من و آقای میم کشف شد)
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط پری
|
من دروغگو ترین آدم دنیا هستم.من اصلا نمی خواهم در مقابل این خدای لامصب کودتا کنم.
من فقط می خواهم تکلیفم باهاش روشن شود.از دستش کلافه شده ام.می خواهم یا عاشقش شوم و همه چیزم را پایش بدهم یا کلا ردش کنم و از دستش خلاص شوم.این بد مصب دارد مرا روانی می کند.
خدایا !
از چه در می خوانی ام
و از چه در می رانی ؟
خدای دودر
خدا...
خدای بی پدر و مادر
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط پری
|
همیشه فکر می کردم زندان انفرادی تنبیه لوسیه و در شان یک تبهکار حرفه ای نیست.نمی فهمیدم چرا آدم باید از زندانی که توش تنهاست ناراحت باشه.
پریروز هم اتاقیام رفتن سفر و الان دو روزه تنهام .و تازه می فهمم که تنهایی چطور می تونه کار آدمو به جنون بکشه .اوضام اینقدر بد بود که وقتی مهدیس که در شرایط عادی حرصم را در می آورد در اتاقمان را زد در آغوش کشیدمش.
تازه الان می توانم پاپیون را درک کنم که ۷ سال تمام انفرادی کشید .
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط پری
|
نمی دانم چرا همیشه از آدمهای به روز بدم می آمده.
از آدمهایی که همه اش دنبال مد روز و اخبار روز و فال ماه و رنگ سال هستند.به نظرم این طوری زندگی خیلی غم انگیز می شود چون به عمد و به سلیقه ی کس دیگر خودت را شبیه بقیه می کنی و می شوی یکی از انبوه آدمهایی که توی هم می لولند.
این طوری به گذشت زمان میدان می دهی که تو را با خود بکشد و ببرد. قبلا ها همیشه می رفتم از توی آرشیوم مجله های قدیمی بر می داشتم و می خواندم .نمی دانم این نفرتم از زمان از کجا سرچشمه می گیرد ..شاید ترس از مرگ و یا پیری .
باور کنید فروغ و شاملو هنوز زنده اند .همینطور سنت اگزوپری و خیلی های دیگر.خیلی چیزهای تاریخ مصرف گذشته حتی کشف هم نشده اند و به تاریخ پیوسته اند.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط پری
|
جدا که ما بدنهای سالمی داریم !
وگرنه کدام مادر مرده ای می تواند غذاهای دانشگاه را بخورد و بلایی سرش نیاید
از ظهر که کباب دانشگاه را خورده ام انگار که جنگ واترلو توی معده ام برقرار باشد از توش صدا می آید.
نمی فهمم چرا چیزهایی مثل این قضیه ی کافور توی غذای دانشگاه که پیش همه علنی شده اند و گندشان در آمده چرا اعتراضی بهشان نمیشود
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط پری
|
همه چیز در حال انفجار است و کارها روی سرم خراب شده:
باید بروم و ساعت ها توی بایگانی پرونده هایی را که تمامی ندارد زیر و رو کنم و به آبدارچی که هر چند دقیقه به چند دقیقه برایم چایی می آورد و گمانم عاشقم شده لبخند بزنم.
باید بروم و توی کانون فیلم به استیضاح های مهدی س گوش بدم و بعد بروم یک خروار پوستر را به در و دیوار دستشویی های دانشگاه بچسبانم .
باید نامه ی عاشقانه ای برای آن مرد جوان عینکی پست کنم.
باید کارهای بی انتهای هاشم مسدد را با صبوری رنگ بزنم.
و.....
اما به جای همه ی اینها می آیم می نشینم و وبلاگ می نویسم و احساس آرامش می کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط پری
|
هیچ معلوم است این خدا از جان ما چه می خواهد؟
یک عمر است ما و تمام آبا و اجدادمان را سر کار گذاشته .
اصلا چه دلیلی دارد که توی همه ی کارهای ما دخالت کند؟مگر مامانمان است؟!
او را بایکوت خواهیم کرد و دستش را برای حتی شده چند روز از سرمان کوتاه می کنیم.
بیائید همه با هم متحد شویم و تکلیف خدا را روشن کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط پری
|
فرض کنید که با یک نفر بدجور دعوا می کنید و یک سال تمام باهاش تماس نمی گیرید و در آخرین دیدار هم بهش می گوئید که حتی اگر بمیرید سراغش نخواهید رفت.
حالا بعد از این همه مدت کارتان یک جایی گیر می کند که فقط به دست او باز می شود .
اگر جای من باشید سر حرفتان می مانید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط پری
|
بالاخره زدم به آن در .مدتها بود که توی زندگی فرسوده شده بودم و دلم می خواست جایی باشد که داد بزنم .دلم می خواست بازی کنم دوست داشتم آن آدمهایی که توی زندگی واقعی نمی توانستم باشم را روی صحنه بازی کنم.اما آنقدر خودخواهم که دلم نمی خواست تست بدهم تا نکند استعداد نداشتنم رو شود.اما دیروز بالاخره تکلیفم را با خودم یکسره کردم و رفتم برای تست .
چیز پیچیده و عجیبیست مشوقم !برای بازی.راستش بعد از دیدن فیلم پری (بعد از چند بار دیدنش)و آن همذات پنداری غریبی که با پری می کردم که به خاطر آشفتگیهایم و دردهایم بود که خیلی شبیه مال پری بود .آخر فیلم داداشی به پری می گفت که تو بازیگری و بازیگر باید بازی کنه .منظورش اینست که بالاخره باید زندگی کرد. اما این جمله مدام توی گوشم ونگ ونگ می کرد .چون آدم توی زندگی روزانه اصلا خالی نمی شود .و من دلم می خواست که جایی راحتتر را برای زندگی انتخاب کنم .کجا بهتر از صحنه ی تئاتر؟
احساس می کنم حالا که با احساساتم صادقانه برخورد کرده ام آدم بهتر و آزادتری هستم .
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط پری
|
بچه که بودم(یا بچه تر که بودم)با خواهرم شرط بندی های زیادی می کردیم .از سنگ کاغذ قیچی و یادم تو را فراموش و ورق بازی و خیلی چیز های دیگر.همیشه بلا استثنا خواهرم می باخت اما نمی دانم چرا باز هم دفعه ی بعد با انگیزه ی برگرداندن حیثیت ! و پول از دست رفته بازی می کرد.
چقدر به شانس اعتقاد دارید؟حتما شنیده اید که بعضی ها خر شانسند و از همه جا برایشان می بارد.
مامان من توی ۳ تا جلسه ی دوره ای حساب دارد .که هر جلسه ۲۰۰-۳۰۰ تا عضو دارد . الان بیشتر از یک سال است که دارد هر هفته این پولها را می دهد و من مطمئنم که تا اسم همه ی آدمهای آن تو در نیاید از برنده شدن مامان خبری نیست.
بعضی ها هم توی بانکهای مختلف حساب باز می کنند و شبها خواب پولدار شدن می بینند باز خدا را شکر که قمار اینجا حرام است وگرنه معلوم نیست که تلفاتش چقدر بود.
من به شانس اعتقاد دارم یک عده ذاتا خوش شانسند و یک عده بد شانس .
پس لطفا قبل از دور ریختن پولتان به جای معجزه به شانس ایمان بیاورید و درصد شانس ژنتیکتان را بسنجید.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط پری
|
تا یک جایی از زندگی را که می آئید چیزی دست خودتان نیست.۱۲ سال را باید پشت هم بروید مدرسه و انتخاب زیادی ندارید.بعدش راهها باز می شوند ولی هنوز انتخابها کمند :ازدواج ودانشگاه سربازی و توی خانه نشینی .ولی همین که حالا به هر بهانه ای از زیر سلطه ی خانواده بیرون بیایی زندگی شروع می شود چیزی که هم ترسناک و هم شاهکار است .روبرویت یک فضای خالی است که تویی که باید پرش کنی با هر وسیله و هر فرمی که بخواهی. میتوانی درس بخوانی کار کنی و پول در بیاوری یا درویش شوی و به کوه و بیابان بزنی یا جهانگرد شوی و بزنی توی جاده ها . می توانی هر کسی بشوی از کوچکترین تا بزرگترین آدم.از فضای خالی نترسید هی نگوئید شانس می خواهد موقعیت می خواهدتا حالا که به این قد و قواره رسیده اید با وجود تمام احتمالهایی که برای نبودن هست چطور مانده اید؟احتمال به دنیا نیامدن حمله ی قلبی سرطان تصادف و زلزله و ... حالا هم همان نیرو حمایتتان می کند. از فضای خالی نترسید.
آدمها به اندازه ی شجاعتشان بزرگ می شوند.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط پری
|