دیشب با یک خون آشام ملاقات داشتم .از آن ترسناک هایشان .توی حیاط خوابگاهمان زیر درخت کاج توی چمن ها خودش را جمع کرده بود و داشت می لرزید . من یک کم چپ چپ نگاهش کردم ولی از آن جایی که همه جور جانوری توی این محوطه دیده بودم زیاد تعجب نکردم و سرم را انداختم پائین که رد شوم بروم.اما صدای لرزانش در آمد که :یه لحظه صبر کنین خانوم محترم !.....
برگشتم و نگاهش کردم یک خون آشام کوچک بود با دو تا دندان دراز که از زیر سبیلش دیده می شد. جوابش را دادم :بفرمائید خواهش می کنم. گفت:می شود لطف کنید و چند سی سی از خونتان را به من قرض بدهید؟داشتم فکر می کردم که با عجز نالید:شما رو به خدا من توی هوای به این سردی مانده ام بدون دوا. گفتم :آخه شما باید حتما یه پایگاهی مرکزی صنفی چیزی داشته با شید این طوری که نمی شود .مگر مملکت قانون ندارد که شما کارتان روی زمین بماند تازه شما طبق قوانین صنف خودتان می توانید زور گیری کنید و اصلا احتیاجی نیست که التماس کنید . خون آشام بیچاره که داشت اشکش در می آمد گفت:آخر امنیت جانی نداریم این روزها هر کسی را بخواهی ازش خون بگیری ایدزی هپاتیتی چیزی دارد .تازه قوانین جدید ما را جزو موجودات اهلی و عضو جامعه به حساب می آورد و ما اجازه ی تخلف نداریم.... خلاصه چند سی سی خون بهش دادم و رفت . ولی بیایید همه در راستای گرفتن حق این موجودات مظلوم اقدام کنیم و روز جمعه را برای دفاع از حقوق آنان به خیابانها بریزیم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط پری
|
وقتی بچه هستید همه چیز شفاف است خوب می بینید خوب حس می کنید خوب لذت می برید وخلاصه همه چیز زنده و با طراوت است حتی ناراحت شدن و ترسیدنتان هم واقعی است .همین طور که سالها می گذردهمه چیز هی کم رنگ و کم رنگ تر می شود . تا جایی که غیر از مواقع خطر هیچ حستان از خودتان نیست .یا وقتهایی که کابوس می بینید.
نظریاتتان مال یک عده ی دیگر هستند .احساساتتان را با آن چیز هایی که به خوردتان رفته تطبیق می کنید و اندک چیزی از خودتان دارید.زمان همین طور دارد می گذرد و هر لحظه می تواند نقطه ی پایان باشد در حالی که هیچ چیزی را لمس نکرده اید .
شما را به خدا بروید عاشق شوید .بروید عارف شوید اگر اینها سختتان است لاقل بروید بترسید حتا اگر شده وحشتناک ترین بازی شهربازی را سوار شوید.من از اینکه هیچ کاری توی این دنیا نکرده باشم می ترسم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط پری
|
دغدغه هایم زیاد شده بود و داشتم به این فکر می کردم که بروم پیش روانشناسی چیزی .مشکلات حسابی کلافه ام کرده بودند. روی دیوار دانشگاه شماره ی مرکز مشاوره را دیده بودم .
راستش من آدم مغروری نیستم یا آدمی که از این چیزها بترسد ولی فکر که کردم دیدم آن مشاور مادر مرده ای که من بروم پیشش جواب کدام سوالم را می تواند بدهد ؟در مورد خدا ؟در مورد عشق؟ در مورد اینکه دنبال چه کاری بروم که تویش موفق باشم؟در مورد اینکه چرا دیگر نمی توانم بنویسم؟
و خیلی ساده همان طور که قبلا هم می دانستم بهم ثابت شد که این آدمهای مشاور هم مثل من و تواند.توی همان دانشگاهی که همه ی مان کلاس هایش را دودر می کنیم درس خوانده اند و اگر نهایتش آدمهای خیلی کامل و نابغه ای باشند (که بر اساس قانون احتمال امکانش ۲٪هم نیست)باز هم توی همان چیزهایی که ما می لنگیم مشکل دارند.بنابر این به این نتیجه رسیدم که فقط آدمهایی که آیکیویی پائین تر از ۸۰ داشته باشند مشاوره و روانشناس به دردشان می خورد.ضمن اینکه کاری را که روانشناس میکند (همان گوش دادن به درد دل)خاله ی مان هم بدون ویزیت برایمان انجام می دهد.
در نتیجه تصمیم گرفتم همین دیوانه ای که هستم باقی بمانم و قید مشاور و این حرفها را بزنم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط پری
|
دیده اید که تا وقتی خالص تر بودید یا کمتر تحت افکار انبوه نظریه پردازان این دنیای بزرگ قرار داشتید چقدر منتظر بودید؟نگوئید که نه چون ندیده ام کسی منتظر نباشد.انتظار رسم این دنیاست.اما فلسفه اش چه بود ؟این ناخودآگاه است یا این هم تحت تاثیر همان نظریه پردازی هایی ست که از نیمه ی گمشده و اینها می گویند ؟زیر سر افلاطون و سقراط و این پدر سوخته های وراج .
نمی دانم شاید هم غریزی است .یعنی یک اصل ذاتی است و بالفطره وجود دارد .اصلا چیزی به اصالت نیمه ی گمشده وجود دارد ؟یعنی یک نفر که توی دنیا باشد و هم عصر تو باشد و یکهو سر راهت قرار بگیرد و تمام غصه هایت را تمام کند؟
چقدر صحت دارد همچین چیزی؟و اگر هم پیدا بشود از کجا بدانی که همان است .و مطمئن باشی که عشق نسبی نیست.
.حالا هم سوالم سر اینست که چقدر چیز های توی این دنیا نسبی هستند . و شما را نمی دانم ولی خودم معتقدم به اندازه ی ایمان آدم.
نمی دانم این شامل نسبی بودن می شود یا نه؟مثلا خدا را اگر بهش ایمان داشته باشی و با ایمان ازش چیزی بخواهی می گیری و در غیر این صورت نه. شاید هم همان حرفی باشد که می گوید خدای هر کسی به اندازه ی عقلش است .قبول دارید که همه چیز این دنیا از ایمان نشات می گیرد؟یعنی حتی اگر به قدرت راه رفتن خودتان شک کنید بعد از یک مدت فلج می شوید.ذهن آدم چقدر قدرت دارد .آنقدر که پدر سوخته هایی مثل همان هایی که گفتم را می سازد. انشتین تا به خودش ایمان نداشت انیشتن نمی شد.
عشق را هم من همین طور دسته بندی می کنم .دیده اید آدمهایی را که اینقدر به همسرشان شک می کنند تا بالاخره بهشان خیانت می کند .
گفته اند که شک آفت ایمان است.چقدر این را قبول دارید؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط پری
|
دو نفر توی یه پارک یه مدت طولانی در سکوت نشسته بودند تا بالاخره یکی برمی گرده به اون یکی می گه:دوست عزیز حالا بیا در مورد یه موضوع دیگه سکوت کنیم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط پری
|
همه فکر می کنند که سانسور مقوله ای است که فقط توی روزنامه ها و صدا و سیما ست .
تا حالا به خودتان نگاه کرده اید ؟که چقدر توی طول روز خودتان را سانسور می کنید ؟چقدر اطرافیانتان را سانسور می کنید؟خیلی وقتها هست که آدم از دست چیزی چنان شاکی می شود که فقط با عنایت به خواهر و مادر آن چیز دلش خنک می شود .
من آدم منفوری هستم .چون خودم را کم سانسور می کنم.اگر از کسی بدم بیاید یا خوشم بیاید راست برمی دارم و می گویم.
اگر چیزی عصبی ام کند به خانواده اش ارائه می دهم و دلم خنک می شود . اگر دلم بخواهد که با دست غذا بخورم یا یک دفعه شروع کنم به داد زدن خودم را محدود نمی کنم .
آدمها به خاطر سیاستشان یا ترسشان دائم خود را محدود می کنند.تصور کنید که یک عمر نقش بازی کردن و در خفقانی خودساخته زندگی کردن چقدر ناجور است .
تازگی کتاب (سمفونی مردگان )و (۱۹۸۴)و (میرا )را خوانده ام . توی همه ی شان ترس و خفقان موج می زد.توی سمفونی مردگان آیدین آدم نرمال و روشنفکری بود که قربانی سانسور و کوتاه فکری پدر و برادر سنتی اش شد و عقلش را از دست داد .توی ۱۹۸۴ آدمهایی بودند که اسیر سانسور حکومت و سیاست شده بودند و تحت یک نظارت همیشگی بدون اختیاری از خود زندگی می کردند.و توی میرا مردمی بودند که اسیر آداب اجتماعی شده بودند .اسیر یک سری رسم و رسوم.
همیشه اعتقاد داشته ام که دنیا از من شروع می شود.اگر ما کمتر ظلم کنیم و کمتر سانسور کنیم کمتر اسیر اینها می شویم.خود من نمونه اش هر غلطی که فکر می کنم درست است انجام می دهم و هرگز کسی نتوانسته جلویم را بگیرد.آدمهایی که ترس از خانواده و جامعه و حکومت را بهانه می کنند بیش از هر کسی از خودشان می ترسند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:8 قبل از ظهر  توسط پری
|
نمی شناسمش ولی فکر کنم آدم جالبی بوده باشد چون درغیر این صورت نمی توانست این همه مدت با آن مرد غمگین زندگی کند.خاطراتش را خوانده ام . دغدغه هایش را رنج هایش را ...که اغلب حرفهایش هم از رنج بود .دختر بی تاب بود. درد داشت .و تنها بود.تنها همدمش نامه هایی بود که یک روز خیلی اتفاقی سر یک موضوع مشترک (شریعتی)به آن مرد غمگین نوشت.زمستان ۷۱ بود.نامه ی اول بی جواب ماند. ولی بعد نامه نگاری ای شروع شد که ۱۰ سال ادامه پیدا کرد.توی این ۱۰ سال هم را ندیدند اما به یک درد مشترک پی بردند.سال یازدهم توی یک جلسه ی اداری هم را ملاقات کردند .چیزی به رابطه شان زیاد و کم نشد .سال ۸۳ دختر بر اثر سرطان مرد.چند وقت پیش خانه ی مرد غمگین بودم.حرف را کشید به جنبه های ناشناخته ی شریعتی و اینکه احضار روح می کرده .گفتم که من هم چند باری تجربه اش را داشته ام و بساط را پهن کردیم . می خواست با دختر حرف بزند. چیزی که می شود حدس زد این که من از این عرضه ها نداشتم و روحی احضار نشد. اما چیزی که نمی توان درک کرد این است که خودش وسط کار بی خیال جریان شد آن هم با چشم هایی که مرطوب بود.
مسلما من نتوانستم ظرافت های دوستی دختر و مرد غمگین را بگویم اما چیزی که هست سوالهایی همیشه بی جواب می مانند .مثل اینکه این مرد از این به بعد چطور می خواهد به زندگی ادامه دهد ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط پری
|
خیلی وقت است که چیزی نمی نویسم
دارم نگران سلامتی خودم می شوم
شاید به این درد مبتلا شده باشید. همان طور که توی فیلم ها سبد های پر از کاغذ مچاله را نشان می دهند.
گمانم یک بلای همه گیر باشد .همه بعد از مدتی دیگر دستشان به قلم نمی رود .بیایید زیادی خوش بین نباشیم .شاید مال این باشد که تمام شده اند و دیگر چیزی برای گفتن ندارند . اصلا شاید آنهایی که هنوز می نویسند هم دارند حرف های تکراری را دوره می کنند.(این را از حسادت گفتم)
یک نظریه ی دیگه هم وجود داره که خودم کشفش کردم.آن هم درد داشتن و نداشتن است .گمانم آن موقع ها که می نوشتم از شدت فشار و ناراحتی بود که یکهو خودم را توی یک صفحه ی کاغذ خالی می کردم شاید این سوپاپ اطمینانی بود که مانع از انتحار و انفجار و سر ریختگی ام می شد.
نه که حالا درد نداشته باشم .چیزی که زیادی ام بوده همیشه همین دردها بوده منتها شاید چون دیگر به آن مرز خطر نمی رسم نمی توانم بنویسم.شاید هم دردهایم زیادی بیرونی و منطقی شده اند مثل غم نان و دغدغه برای اطرافیان و از این حرفها...
به هر حال از همه ی نویسندگان بازنشسته دعوت می شود که بیایند و دلایل حاشیه نشینی خود را بیان کنند .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط پری
|