می آیم . می بینمت که یک گوشه نشسته ای . ور خوش بین و بدبین ذهنم(به قول زویا پیرزاد) همزمان هم برایت دل می سوزانند و هم ازت متنفر می شوند . با خودم می گویم خب این ممد که همان ممد دیروز است پس چرا دیگر نمی شود بهش نزدیک شد.دیگر نمی شود کنارش نشست و دست هایش را گرفت .نه برای اینکه واقعا نشود برای اینکه قانون این است . این ها قانون های نانوشته ی زمین اند .
حالا باز هم من و تو هستیم و هنوز زنده ایم اما یک سد میان ماست .
اما در مورد اسم بیماری ات : به شرطی می گویم که تو هم اسم بیماری من را بگویی،
اسم بیماری تو (( سندروم خوشی زده زیر دلش زیر شاخه ی اپیدمی حاد بی خیال طرف برو جزیره ی تنهایی عشق و حال کنه))
این پست را برایت اینجا گذاشتم چون می دانستم دیگر مدتهاست که میل ات را باز نمی کنی و بنابراین نمی دانی که شاید کسی دو سه خط غم و غصه را برایت سند کرده باشد.
کمپوت گیلاس را فراموش نمی کنم.
((گفتم فقط برای میم نه برای انظار عمومی که این طوری با دقت سطر به سطر را می خوانید! ))
این قضیه تا وقتی به داستان ها و فیلم ها محدود باشد مشکلی ایجاد نمی کند .ولی من توی زندگی واقعی هم از وصال خوشم نمی آید و به نظرم اصلا هیجان انگیز نیست.
حتی چند مورد بوده که واقعا به کسی دل بسته بودم ولی این حس خودآزاری(که در این مورد منجر به دیگر آزاری هم می شود) مانع شد از اینکه بتوانم یک رابطه ی خوب را ایجاد کنم یا حفظ کنم.
در حال حاضر آخرین مضروب این مازوخیسم یک گوشه تنها نشسته و دارد مرا لعن و نفرین می کند.و باید اعتراف کنم که خیلی دلتنگش هستم ولی نمی توانم به آن رابطه برگردم.
می ترسم این حس لعنتی هیچ وقت ازم جدا نشود و من همچنان در توهم یک رابطه اسطوره ای بمانم.
تا حالا واسه دو تا امتحان نخونده بودم و سر جلسه که رفتم برگزار نشدن ! (عجیبه نه؟)
می ترسم بدعادت شم و کلا دیگه درس نخونم .
مطمئنم که اگه اینو بگم همه می گین که آدم خرافاتی ای هستم، ولی من شدیدا احساس می کنم که خدا دوستم داره و واقعا خیلی جاها باهام مدارا می کنه .(البته صرفا بر این اساس این حرفو نمی زنم مستندات دیگه ای هم در میون هست که بین من و خدا می مونه! ) از همین مکان مراتب سپاس خود را خدمت خدای عزیز اعلام می کنم.![]()
من تا به حال هیچ وقت نخواسته بودم در مورد اعتقاداتم تو این وبلاگ چیزی بنویسم و به نظرم این کار ارزش اونا رو کم می کنه ولی این دفعه خودش داره میاد و من هم دیگه طاقت ایستادگی در برابرش رو ندارم پس بذارین بگم و ببخشین که تم همیشگی وبم رو حفظ نمی کنم:
نمی دونم تا حالا دست نوازش خدا رو مستقیم رو سر خودتون حس کردین یا نه ، اما مطمئنم کسی که این نوع از محبتشو احساس کنه دیگه هیچ وقت ازش دل نمی بره . یه وقتایی هست که احساس می کنین خدا شما رو مثل یه کودک تو آغوش گرفته و بزرگترین عشق رو نثارتون می کنه ... و این در حالیه که شما اصلا آدم خوبی نیستید و هیچ کار مثبتی تو زندگیتون انجام ندادین و هر چی که بهتون می رسه صرفا از محبت اونه نه سعی و لیاقت شما.
و واقعا این تصویر وحشتناک و غول مانندی که از خدا تصور می شه اصلا به خودش شبیه نیست.خدا بیش از هر چیز به صفت رحمان نزدیکه .به عشق و بخشش بی پایان .به بزرگترین موجود عالم هستی که در حد کوچیکترینشون فروتنی داره . و برای تک تک ما دلسوزه و خودشو بهمون نزدیک می کنه خیلی جاها بدی هامونو به خاطر شرایطمون درک می کنه . خیلی جاها در حالی که بی خبریم به دادمون می رسه و اصلا ادعایی نداره که بگه : این کار من بود که به تو کمک کردم. و ما صداشو نمی شنویم و به محبتش دل نمی دیم و او همچنان صبوره.
من شک ندارم که اگه چشمتون باز می شد انواع کرامتشو می دیدین و حس می کردین . ولی ما آدم ها عادت دارم که فقط وقتی کارمون گیر می کنه یادش می افتیم و حتا تو این موقعیتم فقط سرزنش اش می کنیم که چقدر در حق ما کوتاهی کرده و چه بلایی سرمون آورده و اصلا چرا ما رو به این دنیا آورده در حالی که یادمون نمیاد از عهدی که باهاش بسته بودیم و اینکه چه شور و شوقی واسه چشم باز کردن به این دنیا داشتیم...
فقط ادعا داریم . با عقل کوچک و ناقص خودمون اونو نقد می کنیم و محکوم می کنیم و مثل یک نمک نشناس چشم مان را به همه ی لطف هایش می بندیم. فکر می کنیم که ما معجزه ی جهانیم و عقل کل هستیم و به خاطر دو تا کتاب فلسفه که آدمی مثل خودمان نوشته برهان در رد وجود خدا می آوریم و خیالمان از بابتش راحت می شود و دنبال زندگی کوچک و پست خودمان می رویم.
وقتی خوش خوشان مان است و شرایط بر وفق مراد است که اصلا یادی از او نمی کنیم و وقتی هم که اوضاع بی ریخت می شود فحش و ناسزاست که نثارش می کنیم .
فقط نمی دانم هیچ می شود که خدا به خاطر آفرینش انسان به خودش لعنت بفرستد یا نه ؟
به خاطر آفرینش سرکش ترین موجود جهان.
یکی از قویترین و جالبترین بازی هایی که تو زندگیم دیدم . بازی همین عمر و عاص مکار و دوست داشتنی بوده .(گمونم محبوبیتش تو سریال از حضرت علی هم بیشتر بود )
سی دی مجموعه رو گرفتم و دارم دوباره یاد خاطرات می کنم.
نان روز از برای شب است/نان شب هم برای عاشق مست/عشق همیشه در مراجعه است
(من خودمو سانسور نمی کنم ولی از این واژه ی کثیف بدم میاد)
آدمی که چند وقت پیش دیده بودیش و سخت عاشق فلان دختر بود حالا به همون شدت عاشق یکی دیگه است . همه دارن از صبح تا شب به چیزای جنسی فکر می کنن.
اینقدر غریزه ی آدم کثیفه که نمی شه یه رابطه ی سالم با یه جنس مخالف برقرار کرد چون به هر حال کار به عشق و عاشقی می کشه (البته اسمش عشق و عاشقیه و همه خوب می دونیم که مربوط به چیه)
و اینکه دنیا روز به روز داره جنسی تر و مبتذل تر می شه . و انسان های دوپا به حیوان چهار پا نزدیک تر می شن .
و غم انگیز تر از همه اینکه اسم این کثافت کاری ها رو عشق می ذارن و به عنوان یه چیز مقدس ازش اسم می برن و کلی اشک می ریزن در غم فراق...
لعنت به اون کسی که اول از همه عشقو تقدیس کرد و همه ی آدما رو احمق فرض کرد. گمونم جریان همون سیب و بهشت بود.
این یه دروغ تاریخیه که عشق مقدسه .همه ی اون عوضی هایی که تو کتاباشون از عشق به عنوان یه چیز پاک یاد کردن یه عده آدم هوس باز بودن...
مرگ بر عشق
منظورش اینه که همه جا پودر رختشویی و چای و قند و گوجه این طوری بالا کشیدن .
به هر حال باید حمل بر صحت کرد!
ظاهرا در مورد من برعکسه به جای اینکه با این حرفا ایمان بیارم بیشتر کافر می شم!
خیلی افتضاحه نه ؟
به نظر شما این اخلاق من طبیعی است و من نباید برای سرکوب کودک درونم به دکتر مراجعه کنم؟
جدیدا تصمیم گرفته ام در جهت هم راستا بودن این خصوصیتم با تحصیل درسمو تو گرایش اسباب بازی سازی ادامه بدم .
یه نفر که ماساژم بده و در صورت کمبود محبت نازم کنه ...
یکی که هی بشینه به درددلام گوش کنه و مدام برام قصه بخوره (اصلا کارش تو زندگی قصه خوردن واسه من باشه )...
یک نفرو که هی ازم تعریف کنه و بگه که من چقدر ماهم و چقدر با شخصیتم و چقدر گلم و چقدر خوش تیپم و ... هی قربون صدقه ام بره ...
یکی که هی کتاب هایی رو که من می گم بخونه و برام تعریف کنه ...
بعدا که یه کم فکر کنم کادر پرسونلم رو تکمیل می کنم و شما رو در جریان می ذارم !